داستایوفسکی در انتهای "شیاطین" اش از زبان یکی از شخصیت های رو به احتضار (ستپان ترافیمویچ) که دچار تحول روحی شده چنین نوشته؛
"دوستان من، خدا برای من حقیقتی حیاتی است، زیرا تنها وجودی است که می شود با عشقی مطلق و ابدی دوستش داشت. .
دلیل ناگزیری جاودانگی من همین بس، که خدا از خطا مبراست. خدا راضی نمی شود که شعله عشقی را که در دل من نسبت به او روشن شده است کاملا خاموش کند. والاتر از عشق چیست؟ عشق والاتر از وجود است. عشق تارک هستی است. چطور ممکن است که هستی در پیشگاه عشق سر فرود نیاورد؟ جایی که عشق او دل مرا روشن و آن را از شادی سرشار کرده باشد، آیا ممکن است که او من و شعله عشق را در من خاموش کند و ما را به هیچ مبدل سازد؟
اگر خدا باشد، من باید جاودانه باشم."
+مثل اونجا که حافظ گفت هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، ثبت است بر جریده عالم دوام ما.
+داستایوفسکی استدلال میکند که عشق بزرگتر از وجود و هستی است و محال است که عشق مغلوب هستی شود.
+بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری، سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم