ره ز که پرسی؟
همه آدم ها مثل تو گمگشته و سرگشته و واله و شیدان و از چیزی بیشتر از تو خبر ندارند. اون ها توی سرنوشت خودشون گیر کردند. اونا هم توی تروماها و ترس ها و طرحواره هاشون به دام افتادند و برای زنده موندن تلاش میکنند
این روزا زندگی رو بیش از پیش موقتی و ناچیز میبینم. همه چیز مثل خواب و رویاست و موقتی. مادرم، پدرم، برادرم، خانواده ام، شرایطم، مملکتم، مردم این سرزمین. همه و همه موقتی و خوابند. با مرگ بیدار میشیم.
برای بیدار شدن باید منتظر مرگ موند فقط؟
این روزا بیش از پیش خسته ام. بیش از پیش منگ و گنگ ام. بیش از پیش زندگی در نظرم کوتاهه. مخصوصا رمان های رمان های قرون قبل رو میخونم، گرد و غبار زمان رو میبینم که روشون نشسته و شاید همون دید گذشته بهم سرایت کرده و زمان حال رو هم مثل توصیفات چارلز دیکنز یا تولستوی میبینم. از زاویه دانای کل و شرح بیان اوارگی و گم گشتگی بنی بشر که چقدر قابل ترجمه.
همه مون چقدر قابل ترحم هستیم. همه مون چقدر قابل ترجم هستیم. خودم از همه بیشتر.
- ۰۴/۰۱/۰۷