لعنت به این سئو

فارغ از استیل و کلمات کلیدی

لعنت به این سئو

فارغ از استیل و کلمات کلیدی

لعنت به این سئو

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
از پشت پنجره ی اتاق
از پشت پرده خاطرات غمزده
یاد تو
چه دلنشین و خنک
این جان خسته را نوازش می دهد
باد می آید و انگار تویی می گذری

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
نویسندگان

۵۲۶ مطلب توسط «:. فطرســ .:» ثبت شده است

مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند؟؟

پسرک که دغدغه نان شب  داشت،با غصه به خواب رفت.صبح، نیم خیز روی تخت نشست و چندین دقیقه به خوابی که دم صبح دیده بود فکر می کرد.با خودش می گفت چه کرده است که اینچنین زکاتش دادند؟؟مستحق بود؟؟هرگز،گوهر ذاتی داشت؟هرگز.وحشیِ دشتِ معاصی را/ دو روزی سر دهید/ تا کجا خواهد رمید؟/ آخر، شکارِ رحمت است!

با خودش زمزمه می کرد دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند،واندر آن ظلمت شب آب حیانم دادند،بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند،باده از جام تجلی صفاتم دادند..
جام تجلی اعلی صفات شمایید،پرتو ذات الهی شمایید،یا علی بن موسی الرضا.عادتکم الاحسان و سجیّتکم الکرم.دست های خالی ما و عنایت شما،کریم به دست های خالی گدا نگاه نمیکند،به کرم خودش نگاه میکند.خجالت میکشم بگم مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند.من رو سیاه کجا مستحق عنایت شما هستم؟شما مثل باران بهاری رحمت الهی هستید که می بارید.بی وقفه.چه بر مستحق،و چه بر مسکین و غریب و بیچاره و مفلس و غرور زده.شما می بارید و ما کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم تا مبادا مورد رحمت واقع شویم.
رحمتا!همسرم را نیز از شما می خواهم.درب های توفیق و عنایت را مبادا به خاطر گناهانمان از ما دریغ کنید.حاشا که چنین چیزی از کریمی چون شما توقع نمی رود.هر چند می دانم که خدای شما ستارالعیوب است.اما دل خودمان باز نمی شود.

خمار کشِ مفلسِ شراب زده

پیرمرد غضب آلود و با لحنی کاملا جدی،مستقیم به چشمانم خیره شد و با نهیب گفت "بترس از معصیت شاهدی که خود صیاد و قاضی است.".همین یک جمله! آخرین هشدار را به من داد.{اما گوش شنوا کو؟؟}

انَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ .خدای تو در کمین است.این جمله ی خبری است.گویا سرّ درونم برایش فاش شده بود. خداوند اصلا دوست ندارد بنده اش را اینچنین ببیند. خداوند بسیار بیزار است و قطعا باعث برانگیختگی خشم و ناراحتی خداوند میشود.خداوند در کمین است و هر لحظه به تو احاطه کامل دارد.مبادا حین معصیت تو را زمین گیر کند.

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رآی
ز گنج خانه شده ،خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده

کلید درِ دوزخ است این نماز

که در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق می‌رود جاده‌ات
در آتش فشانند سجاده‌ات

وقتی یکی ازت کمک می خواد

بدون اول از خدا خواسته،بعد خدا آدرس تو رو بهش داده!

حقیقتا جمله قشنگی بود از ی پیج ورداشتم.

خدایاا آدرس ما رو میدی لا اقل کمک هم بکن که مشکلش رو حل کنیم،و از اون مهم تر،با اخلاص کامل این کار رو بکنیم.

صدق پیش آر،که اخلاص به پیشانی نیست

دلیل نفوذ اشعار حافظ در جامعه

 از ویژگی های شعر حافظ که باعث افزایش یافتن ضریب نفوذ اون در جامعه میشه به تعبیر دکتر زرین کوب "استفاده از تعابیر کوچه بازاری و عوامانه" در کنار الفاظ سنگین ادیبانه اشه.مثلا وقتی میگه "نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد" یا وقتی میگه "آن حریفی که شب و روز می صاف کشد،بود آیا که کند یاد ز درد آشامی" شعرش رو از حالت کلیشه خارج میکنه و مقبولیت اون بین اقشار مختلف رو افزایش میده. یکی از قشنگ ترین و عوامانه ترینش به کاربردن لفط "عربده کشی" در "روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد" هست.

مقایسه کنین با اشعار ملک الشعرای بهارِ درباری که رنگ و ریا از اشعارش لحظه ای جدا نمیشه.گویا حافظ مبارزه با دلق سالوسی و فرار از رنگ و ریا رو در به کار بردن الفاظ اشعارش هم رعایت کرده! نمیخواد به خاطر خوش آمد اطرافیان و صحبت بدنام ها، خودشو خرابش کنه.واسه همین سر همون زاهد بیچاره که سیبل همه سرزنش هاشه  فریاد می زنه :

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند


"خرابت نکند"،"بدنام" و در مواردی حادتر استفاده از لفظ "هر جایی" نشان از این داره که حافظ هم مثل ادمین این وبلاگ خودشو مقید نمیکرده که لفظ قلم حرف بزنه تا مبادا مخاطبا بهشون بر بخوره.

شعری از حافظ در کنار ضریح قدیمی حضرت رضا(ع) به چشم میخورد.

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز...

پیرِ مرد

بغل دستم تو تاکسی یک پیرمرد سالخورده نشسته، به معنی واقعی کلمه گذشت سالها، خوردتش، چروک، نحیف، رنجور، از اونا که قافیه رو به زمان باختند، دارم به این فکر میکنم براش نه شهوتی مونده که با مقابله باهاش منزلتش نزد خدا بره بالاتر، نه جونِ چشم چرونی داره تا با ترک اون خدا شیرینی ایمان رو بهش بچشونه، مفاصل هم قوت نداره که بتونه از کار و زندگی بزنه بره نماز اول وقت بخونه، چشم و قلبش هم معلوم نیست چقدر آمادگی اشک ریختن و جذب قرآن و زیارت عاشورا داشته باشه.آدم اون سن نهایت ی تسبیح بگیره دستش ذکر استغفار بگه بابت عمر تلف شده اش.
عزیزم، عزیزم، عزیزم باید ره توشه از جوانی برداری، تو جوانی هر چی بکاری، تو دوران کهولت ازش منتفع میشی، فقط مواظب باش گذر زمان، تو رو با چرخ های "امروز فردا کردن" زیر نگیره 

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

فردا روز جهانی حافظه.احساساتم نسبت به حافظ رو در دو صد نامه محال است که تقریر کنم.بعضی روزا پرواز عشق استاد لطفی رو پلی میکنم و تو کوچه باغ های غزل های حافظ قدم می زنم،کوچه باغ هایی خلوت و ساکت با دیوارهای کاهگلی و کوتاه  که درختا و گل هاش سر از دیوار بلند کردند و بوشون کل کوچه رو پر کرده،کوچه های آسفالت نشده و خاکی ای که پر از صفا و صمیمیت و زیبائیه. سر راهم،دست میکشم روی دیوارهای باغ،چند شاخه از دفتر نسرین و گل رو بو میکنم،نسیم صبح سعادت میوزه،عمیق نفس میکشم  و وههههه،😍 خنک نسیم معنبر شمامه ای دلخواه.جوی آبی که در کنارم روانه و  منو با خودش تا پایین ده می بره.بلبلای مست صلای سرخوشی سر می دهند و همه چیز وفق مراد میچرخه.خبری از افزایش قیمت دلار و افزایش قیمت مایحتاج های روزمره اونجا نیست،خبری از حمله انتحاری تو قندهار یا پرواز موشک های سپاه جهت انتقام نیست.همه چیز خوب و خوش و خرمه.انگار باد با خودش طنین ی صدایی رو می آره که شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد،دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود...

دعای خیر سگ ولگرد

ی صحنه ای گاه گداری تو ذهنم می آد.یکی از این شب های بسیااااار سرد پاییزی و زمستونی که میل به یخبندون میزد،ده دوازده سال پیش - شاید هم بیشتر - متوجه شدم که یک سگ ولگرد ته کوچه بن بست ما پناه آورده و خوابیده و از سرما داره می لرزه.با برادرم چند تیکه پارچه بود یا روزنامه - یادم نیست دقیقا - ورداشتیم بردیم و انداختیم روی اون زبون بسته.قیافه مظلومانه و  چشم های سراسر تشکرش رو یادم نمی ره هیچ وقت.چطور نگاه کرد و چطور خودشو زیر اون پتو جمع کرد تا از گرماش استفاده کنه.

میخوام بگم مطمئنم روز قیامت همون پتویی که رو اون سگ انداختم دستمو میگیره و منو از جهنم نجات میده.(به قول اون داش مشتی قدیمی،خدا سگی رو به سگی میبخشه).سگ های ولگرد،خیلی هم ولگرد نیستند!

بدبین نیستم به خدا،به خودم بدبینم.هر کدوم از کارهایی که به خیال خودم خوب بوده انجام دادم،ی ذره ناخالصی هم داشته باشه(که قطعا داشته) به خودم برمیگرده.ی شرک ریز اون ته اکثر کارهای خوب ما هست.مثلا نماز شب بخونم که چهره ام زیباتر شه،عبادت کنم که خدا رابطه ام رو با بقیه خوب کنه،دست فلانی رو بگیرم که خدا هم دست منو بگیره.به خیال خودمون ی عمر ثواب میکنیم،آخر اون دنیا می بینیم همه رو به خودمون برگردوندند و دستمون خالیه.اونجاست که ی نوری باید داشته باشی.ی کار 100 درصد خالصانه باید داشته باشی تا همون دستت رو بگیره.میخوام بگم رو کارهای خوبمون و رو عبادتامون هیچ وقت حساب نکنیم.خدا از جایی پاداش میده که فکرشم نمیکنی.از جایی از جهنم می آی بیرون که اصلا به ذهنتم نمی آد.حضرت علی فرمود این قلوب التی وهبت لله؟؟کجاست قلب هایی که برای خدا پیشکش شده؟؟

خدایا چه گیری افتادیا

دو تا به خیال خودم خوبی میکنم، برای خودم سریع حریم امن قائل میشم و غرور ورم می داره، بدی میکنم، نا امید میشم از عالم و آدم. چی کار کنم؟؟