لعنت به این سئو

فارغ از استیل و کلمات کلیدی

لعنت به این سئو

فارغ از استیل و کلمات کلیدی

لعنت به این سئو

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
از پشت پنجره ی اتاق
از پشت پرده خاطرات غمزده
یاد تو
چه دلنشین و خنک
این جان خسته را نوازش می دهد
باد می آید و انگار تویی می گذری

پیام های کوتاه
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

لعنت ب تو

همینطوری عین اسکلا نشستم وب بالا پایین میکنم.هی باز میکنم و می بندم دوباره.زدم اهنگ چنان عاشق معین همینطوری داره ریپلای میشه و وز وز میکنه تو گوشم.

پر از تردیدم،پر از ابهام،پر از ناامیدی،پر از انزجار، پر از انفجار، پر از حسرت، پر از خاک تو سرت،پر از ریدی! پر از همه چی و خالی از همه چی!

رجب تموم شد و هیچ گوهی نخوردم هیچ،گوه اضافه هم خوردم.لعنت ب تو لعنت................................

جلیفه بافته شده با عشق

نازنین مادر اواخر زمستان شروع کرد به بافتن جلیفه،بهش میگفتم اینو الان دیگه می باقی واسه چی؟دیگه زمستون تموم شد و رفففففت تا یکسال دیگه!

الان که داشتم تو اتاق از سرما یخ میزدم،درب رو باز کرد و  گرما رو با خودش آورد،تنم کرد و رفت:)

فکر میکنم مادر محبتش محدود به این دنیا نمیشه،"خدا نکنه " و امثالهم تعارفه،فکر میکنم این فرشته ها بعد از رفتنشون هم هوای بچه هاشونو دارند...همیشه سر به زنگاه بدون هیچ چشم داشتی به کمکت می آد،اگه سردته،لباس برات می آره،گرسنه ات باشه،غذای گرم برات فراهم میکنه، رو دنده لج می افتی،باهات مدارا میکنه، چقدرررر بوی خدا میدی مادر.

هیچچچچچ چشم داشتی هم نداره ازت، هیچ کس رو پیدا نمیکنی که بی چشم داشت بهت کمک کنه،حتی همسرت.

وقت تنگ است و جرعه ها بسیار

تو پیچ و خم یک مساله کاری گیر کردم. الان چند روزه هر چی تلاش میکنم راه حلی براش پیدا نمیکنم.همه مسیرایی که تست میزنم به بن بست میخوره.یکشنبه هم باید تحویلش بدم.بعضی وقتا با خودم میگم کار بی استرس چقدر خوب بود اگه ادم داشت.ولی بعدش بلافاصله جواب خودمو میدم که تا کاری چالش برانگیز نباشه،چیزی هم یاد نمیگیری و اگه چیزی یاد نگیری در جا میمونی و اگر در جا بمونی راکد میشی و میگندی.ولی بدیش هم اینه که مساله های آموختنی خیلییییی زیاده و وقتی با ی چالش روبرو میشی میمونی که کدوم رو باید اول یاد بگیری!
امروز عصر تداعی مکرر جمله "وقت تنگ است و جرعه ها بسیار" تعطیلات و لذت بردن رو به کامم زهر مار میکرد هی!احساس میکنم کلا نباید وقتی برای استراحت بزارم و فقط باید کار کنم و یاد بگیرم!

نشانه داشتن استعداد موسیقی

امروز تو کلاس ک بودم ی خانواده جوان به همراه ی دختر بچه دو سه ساله زیبا اومدند پیش استاد!ذوق و شوق از چشمشون میریخت.میگفتند "بچه ما به موسیقی خیلییییی علاقه داره!اصن هر روز میچسبه به تلویزیون و خیره میشه به PMC و همه خواننده ها رو نگاه میکنه!!جالبه میگفتند این نشون میده در زمینه موسیقی استعداد داره!!آخه هیچ بچه ای تو این سن اینطوری نمیچسبه ب تلویزیون!".خواستم بگم آخه هیچ پدر و مادری مثل شما زوج گرامی بی شعور نیست.
ی نگاه به اون طفل معصوم کردم،ی نگاه به پدر و مادر بی خیالش و افسوس خوردم.دلم خیلی سوخت براش.از بچگی این چیزا براش میشه ملکه ذهن و تمام هم و غمش میشه قد و هیکل و صدا و آرایش.خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه

و "هرگز" کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مرده نپندار، بلکه آنها نزد پروردگارشان زنده اند و روزی می گیرند.
بلکه مرده ماهایم، ما وسط روزمره گی های زنده گی مردیم و عمری چند صباح دست و پا می زنیم. خیال میکنیم ما زنده ایم. اون که میگه "مرده پرست "خودش مُرده

خدایا، ما را زنده کن.
به نور ایمانت، به جمال رویت، به دوری از گناه

وَلَاتَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فِی سبیلِ اللّهِ أَمواتاً بَلْ أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یرزقونَ
کی گفته قتلو فی سبیل الله یعنی فقط بری زیر تانک؟یا فقط توپ 120 میل بغلت بترکه؟؟یکی از مصداق های بارزش کشتن نفسته!یعنی هواهای نفست رو شکست بدی و بمیری!ی جنگه به نظرم بین نفس رحمانی و نفس شیطانی!هر روز مسابقه آغاز میشه،یک هیچ،دو هیچ،سه هیچ یهو می بینی افتادی عقب و هیچ گلی هم نزدی!هت تریک شدی.به خودت می آی می بینی روز تموم شد و خیلی شیک و مجلسی به رختخوابت میری و انگار نه انگار که بخشی از وجودت از بین رفته و لکه دار شده!به هیچ جات نیست اصن.غافل از اینکه باختی و تو غافلی و به غفلت می رود ایام!تو غافلی و خودتو تباه کردی!می تونستی با ی "استغفرالله ربی واتوب الیه" گفتن ساده آخر شب گل های خورده رو جبران کنی!ولی دریغ از تو که گذاشتی به وقت اضافه بکشه بازیت!اون موقع هم دیگه وقتی نیست...

آه از غرور

قربون مولانا برم که گفت: (( دوست دارد یار این آشفتگی،کوشش بیهوده بِه از خفتگی))

وسط دیدن فوتبال یووه و رعال بودم که این بیت مثل نوری از امید به دل تاریکم تابید.(شاید از عالم غیب تابوندند تا خیلی نا امید نشم!)آخه حین دیدن همون فوتبال خندم گرفته بود یهو از حرف هایی که قبلا می زدم و میگفتم.

با خودم مغرور شده بودم که خوبه،حداقل وقتی از دنیا رفتم، اگه هیچ پخی نشده باشم و توشه ام خالی باشه،اون قضیه رو میتونم به عنوان پیشکش تقدیم خدا کنم!و دروغ چرا،ی ذره هم شل شده بودم.میگفتم حالا فلان کار مثبت هم نکردم نکردم،من که اون پیشکش رو دارم!و به نظرم اون راه تهش به هلاکت ختم میشد!اگه دایم چشمت به دستت و داشته هات باشه،هیچ چیز جدیدی کسب نمیکنی که هیچ،همون هم تو دستت می گنده! 

خدایا قربونت برم ک نمی زاری بنده هات مغرور شن و درست سر بزنگاه می زاری تو کاسه شون تا بفهمن علی اباد شهر نیست! تا بفهمن مغرور شدن به داشته ها چطوری باعث میشه از نداشته هات غافل شی و کامل از راه جدا بیفتی و ب فنا بری!

آخر هم معلوم نشد فوتبال می دیدم یا گذشته رو آنالیز می کردم!ظاهرا داشتم فوتبال می دیدم،ولی مغزم CPU داشت کار می کرد}.

1397.01.14

سال 96 پر از فرود (و اضطراب و تصمیم های مهم و شاید ) فراز بود برام.فرازش رو الان عقلم نمیرسه نمی فهمم.ولی فرودش برام خیلی ملموس بود.تو سال 96 سه تا کار عوض کردم و طبیعتا برای هر کدومش هم کلی استرس و اضطراب تحمل نمودم (چرا فعل هام هی تکراری میشن؟؟).
سال 96 برام از 6 اسفند 95 راس ساعت دوازده - بعد از تحویل برگه کنکور - شروع شد! وقتی که آخرین سنگر رو به خیال خودم فتح کردم و بعد از دو ماه خفقان و یکسال نقشه و استرس و برنامه ریزی همه چیزو تموم شده می دیدم.خودمو پیروز می دیدم و مغرورانه به پرچم پیروزی تکیه زدم.اما یکماه بعد فهمیدم زکی! "چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد".یک ماه بعد فهمیدم "تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست،راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش".هزینه زیادی پرداخت کردم برای فهم این تجربه.میدونی؟همیشه هر چیزی که میخوای رو نمی تونی به دست بیاری.هر چند بابتش بسیار تلاش کنی.همه چیز دست تو نیست.
وسط راه بودم که بهم از در و دیوار پیامک رسید نتایج اولیه اومده برو چک کن.رفتم تو نمازخونه بین راه و با نهایت استرس و لرزیدن دست گوشی ای که داشت خاموش میشد رو از جیبم در آوردم و رفتم سایت سازمان سنجش!بماند که چی بهم گذشت!
چند ماه بعدش هم تو ی اتاق در بسته ی دلگیر تنها سر کار بودم که باز سیل پیامک ها که نتایج نهایی اومد.برو چک کن....ی مبارز شکست خورده ممکنه با ضربه اول خم بشه و باز به تلاش ادامه بده.ولی با ضربه دوم قشششششنگ نقش زمین میشه.من دقیقا تو همون اتاق شکستم!شکست داشتم تا حالا،ولی تا حالا اینقدر از نزدیک لمس نکرده بودم!من شکست رو چشیدم!شکست رو گرفتم دستم و قشنگ براندازش کردم!تو همون اتاق دلگیر لعنتی ک نتایج رو باز با گوشی چک کردم!
یادش بخیر،برای اینکه حال خانوادم گرفته نشه مجبور بودم با روی خندان برم خونه و بگم و بخندم!آخ که چقدر سخت بود...باید انگار می کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده و اصلا فدای سرم که همه تلاشام دود شده رفته هوا!اصن به جهنم که مجبور بودم به همه دوستا و رقیبا و همکارا که کلی آقای دکتر آقای دکتر بسته بودند به خیکم خیلی ساده و خونسرد بگم قبول نشدم!اصن به درک اسفل السافلین!اینا رو باید فیلم بازی می کردم!
آره داشتم می گفتم،سه تا کار مختلف رو عوض کردم در سال 96.وحشت زلزله رو تجربه نمودم،کلی ترس و دلواپسی جدید اومد سراغم.از همه بیشتر هم وحشت از خودم!ماها همه مون ی موجود ترسناک درون خودمون داریم.ی موجود بسیار سرکش و طغیان گر.بهش چی میگن؟؟؟سال 96 درونیاتم خیلی تغییر داشت.دیدم عوض شد کمی،ولی در هر صورت خدا رو شکر.اشتباه و گناه و لغزش داشتم.ولی این شعر امشب یادم افتاد؛
بنده همان به که ز تقصیر خویش/عذر ب درگاه خدای اورد
ورنه سزاوار خداوندیش / کس نتواند که ب جای آورد
خدای عزیزم سال 96 اگه گوه زیادی خوردم،حلالم کن.سعی میکنم 97 بهتر شم.بهم توفیق ندی میشم همون آش و همون کاسه قبلی،کمی هم بدتر.

یک لیوان آب سرد - تفسیر ذوقی حافظ

ی شعر وهم انگیز و اسرار آلود که غربت و نداری و مظلومیتِ حافظ تو تک تک بیت هاش موج می زنه.با خوندنش احساس سرما میکنم.انگار بادهای سردی بهم برخورد میکنه.نیاز پیدا میکنم به ی جای گرم پناه ببرم و خودمو مشغول چیزی کنم که سرماشو فراموش کنم.

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

(تا صبح بیدار بودم.نمی دونی چطوری صبح کردم)

نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم...(به نظرم بعد از سرودن این بیت تا مدت ها و ماه ها بعد از اون،با این بیت گریه ها کرده...اوج استیصال و نا امیدی از وصال به معشوق.زهی خیال باطل..نقشی بر آب می زدم!چی فکر می کردیم چی شد.وزش باد سرد رو احساس کردین؟؟سرماش تا مغز استخوانتون فرو نرفت؟)

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته(لباس مشکی)

جامی به یاد گوشه محراب می زدم...(تا صبح سیگار بود که به یادت دود می کردم هوا)

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می زدم...(بغض داشت خفم می کرد.آهسته آهسته با خودم با همون بغضِ لعنتی زیر لب می گفتم "تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد...عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم...تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد....تکیه بر .....{هجوم اشک و قطع شدن صدا}".ادامه حرفمو سپردم به سازم و اونو با بیات اصفهان به مضرابی گفتم .)

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم...(آهی سر دادم و به آسمون که خیره شدم انگار کردم عکست روی ماه افتاده)

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ(در همون حال که بهت خیره شده بودم،داشتم بداهه نوازی می کردم )

فالی به چشم و گوش در این باب می زدم...(صدای ساز قطع میشه،سرم رو می ندازم پایین، و تو همون کنج خلوتم ساعت ها گریستم)