لعنت به این سئو

فارغ از استیل و کلمات کلیدی

لعنت به این سئو

فارغ از استیل و کلمات کلیدی

لعنت به این سئو

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
از پشت پنجره ی اتاق
از پشت پرده خاطرات غمزده
یاد تو
چه دلنشین و خنک
این جان خسته را نوازش می دهد
باد می آید و انگار تویی می گذری

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

گر نشان زندگی جنبندگی است

خار در صحرا سراسر زندگی است

هم جعل زنده است وهم پروانه لیک

فرق ها از زندگی تا زندگی است

خوشا به حال صابرین

خوشا به حال آنان که در هر فراز و فرودی صبر پیشه میکنند،نه در برابر سختی ها و نه در برابر فشارها و توهین ها از کوره در نمیروند.همواره پخته به نظر میرسند.خوش به حال آنان که اوقات را به کام هیچ کس زهر نمی ریزند و فکر کسی را مشغول نمیکنند.همواره به زبانشان مسلطند و عنان رفتارشان دست خودشان است.

ان الله مع الصابرین

امروز سر کار وقتی اول صبحی همکارم بهم امر کرد که برگ مرخصی پر کن،دو تا کار میتونستم بکنم.یا پرخاش کنم بهش که به شما ربطی نداره(حالا چه کنایه میزدم چه مستقیم).یا همین کاری که کردم!یعنی به حرفش گوش ندادم و چیزی نگفتم.حقیقتش دلم نمی آد جلو جمع یکیو خراب کنم و بهش بی احترامی کنم.شاید غرورش شکست.و این چیز قشنگی نیست.ترجیح میدم سکوت کنم ولی جلو جمع هیچ وقت غرور کسی رو خورد نکنم.پرخاش نکنم.نه تنها شرکتم موقته،بلکه شغلمم موقته!از اون بالاتر،کل زندگیت موقته.عین خیال و عین ی هاله ابر میگذره همه اش.چرا اوقات کسیو تلخ کنی؟خودتو بزار جاش.رفتارهای هر کسی  مجموعه ای از خاطرات،تچربیات،تفکرات و رویدادهای زندگیه که خیلی هاش دست خودش نبوده.مسلما روزهای سختیو خودش گذرونده.چرا تو سخت ترش کنی؟خدا با صابرانه.به نظرم صبر پیشه کنی بهتره.پدرم گفت چه بسیار یلان از دستت/تیر خوردند،ولی زبانت را نه یا علی.اقتدا به شما.

مسیر سرنوشت هر کس

ولی به نظرم هر کسی در زندگی و سرنوشتش از لحظه تولد تا مرگ،قراره از نقطه صفر به نقطه a برسه!دونستن همین جمله کافیه که به آرامش مطلق برسی.چرا که می فهمی هر کسی مسیر مشخص شده و تعیین شده خودشو داره که با سرعت های مختلف در پیشه.به قول همکارم خوشبختی فردی،جای هیچ کسی رو نمیگیره.تو به هر کسی که کمک بکنی و کار خوبی رو بهش پیشنهاد بدی،دلیل نمیشه که جای تو رو تنگ کرده.

به نظرم آفت پیشرفت کردن همین عجله داشتن و شتاب زدگی در تصمیماته.هر کسی زمابندی خودشو داره.تو هم برنامه زمان بندی خودتو داری.نترس از اینکه میبینی عقبی به ظاهر.بدون که زمان بندی اینطوری تنظیم شده.اون خوابه رو که یادته؟؟عید غدیر خم؟؟دم در؟؟؟پول؟؟روزی؟؟!!

پس داداشم روزیت مشخصه،مسیرت مشخصه،روزیت دست هیچ کسی نیست.اندازه یک لقمه سنگک خالی هم روزیت نه دست سرپرسته،نه دست مدیره،نه دست پدرته و نه دست مادرته!روزیت دست روزی دهنده عالمه.نگران مسیرت نباش.تو در مسیر درستی هستی.

مزایای تابستان

ولی از گرما و تعریف زیاد بدن در فصل تابستان که بگذریم،از بوی عرق داخل مترو که بگذریم،از تشعشع زننده و کور کننده خورشید تابستان که بگذریم،از بلندی روزها و میوه های متنوع و خوشمزه اش نمیشه گذشت!همیشه دوست داشتم وقتی از سر کار میرسم خونه هوا روشن باشه.اینطوری احساس میکنم مدت بیشتری رو در کنار خانواده میتونم سپری کنم.ولی پاییز با همه زیباییهاش این بدی رو داره که وقتی میرسی خونه احساس میکنی دیگه وقت خوابه:).حقیقتا مرد خانوادم.دوست دارم بیشترین وقت و تفریحمو کنار خانوادم بگذرونم.ولی کاری از دستم بر نمی آد.دوست داشتم سرگرمشون کنم،گرم کنم محفلشون رو.ولی نمیشه.ولی اینو میدونم ی روز حسرت این ایام رو میخوری:)

+میوه های پاییز و زمستان هم همه آبکی و بو دار و خیس هستند!درست ویژگی هایی که برای یک میوه نمی پسندم.

+راستی دیگه میخوام اینستاگرام نرم.در قدم اول.در قدم دوم هم میخوام استفاده از شبکه های مجازیم رو نه به صفر،که به ده درصد یا بیست درصد برسونم.گام هایی هم برداشتم.هنوز ترکش نکردم احساس خوبی دارم.احساس سبکی و داشتن تایم بسیار زیاد.اصلا حس این که دیگه مثل خیلی از مردم هم عصرت سرت تا رسیدن به ایستگاه پایانی تو گوشی و تلگرام نیست حس خیلی خوبیه.دوست دارم از این به بعد هر حرفی که میخوام بزنم رو تو این چهار دیواری اختیاری خودم فریادددد بکشم.به قول اون عزیز (که حقیقتا دوستش دارم) #منو_خودم


وضو با آب گرم!

وی در اوج گرمای تابستان  با آب گرم وضو می گرفت تا مبادا ذره ای خنکی آب در اخلاص وضویش تاثیر بگذارد و لذت ببرد.

داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم دارم از گرما می میرم. راننده که پیر بود گفت: «این گرما کسی رو نمیکشه.» گفتم: «جالبه ها، الان داریم از گرما کباب می شیم، شش ماه دیگه از سرما سگ لرز می زنیم.» راننده نگاهم کرد. ...

شده بود ی گلوله آتیش.انگار تو دلش ذغال ریخته بودند از بس منقلب و در هم پیچیده میشد دلش.از گناهی که مرتکب شده بود،حسابی نادم و پشیمان بود.اینقدرررر دلش گرفته بود،حالش گرفته بود،بغض داشت که داشت خفه میشد.نمیدونست باید چی کار کنه و چطور خودشو آروم کنه.هر چی سر به سجده میزاشت و ترنم الهی العفو میگرفت،سنگینی بار گناه رو باز حس میکرد.سنگینی شرمندگی و سنگینی نگاه های خدا رو داشت به دوش میکشید.آخه توبه کرده بود و زده بود زیر قولش:)

تو گیر و دار اون همه ناراحتی و گریه و بلاتکلیفی که نمیدونست چه کار کنه و بار گناهاش رو روی زمین کی بزاره،یهو انگار چیزی درونش صدا زد که برو قرآن رو باز کن .وقتی کتاب آسمانی رو باز کرد و وقتی ناگهان چشمش به آیه ای از سوره انبیا افتاد خشکش زد و ته دلش نوری درخشید که ابرهای غم از دلش رفت و خورشید رحمت خدا بهش تابیدن گرفت.بعدش دوباره رفت سجده و با خنده کلی خدا رو شکر کرد و منت کشید.


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

وَأَدْخَلْنَاهُ فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ ﴿۷۵﴾


راست گفت خداوند بلند مرتبه و عظیم

دوست دارم بنویسم

کلی اتفاقات مهم و ریز و درشت این اواخر واسم پیش اومده که هیچ کدوم رو مکتوب نکردم.هر چند میدونم نزد خزانه غیب حضرت باری تعالی ثبت شده.ولی تو همه اون لحظه ها داشتم تو ذهنم مینوشتم تو وبلاگم.قشنگ عین کتابا و صحنه هایی که توصیف میکنند،داشت برام پیش می اومد.دوست داشتم همه رو مینوشتم تو وبلاگم.خیلی حسودیم میشه به اون وبلاگ هایی که دنبال میکنم.چقدر راحت مینویسن،چقدر دوست داشتم قفل از زبان و دستم برداشته شه و بتونم بنویسم.اما افسوس قفل رو شبکه های مجازی لعنتی زده بهم.

ی کتاب دارم میخونم در مورد مضرات اینترنت به نام کم عمق ها.خیلی خوبه.قطعا برنامه برای حذف شبکه های به اصطلاح اجتماعی دارم از زندگیم و به زودی هم به یاری خدا اتفاق می افته برام.به طور ملموسی همونطور که اون کتاب گفته بود تمرکز و حوصلمو ازم گرفتند.

من به دنیا اومدم

دنیا به من نیومده ):(